چهارشنبه, ۲۹ فروردین , ۱۴۰۳ Wednesday, 17 April , 2024 ساعت ×
کربلا رویارویی دو بازنمایی از هویت انسانی است.
۱۰ مرداد ۱۴۰۲ - ۱۲:۴۰
شناسه : 5791
29
حجت الاسلام والمسلمین محمدتقی سبحانی در گفت وگو با شفقنا؛ حجت الاسلام والمسلمین محمدتقی سبحانی در گفت وگو با شفقنا اظهار داشت: سیدالشهدا(ع) از انسان چیزی را اراده می کند که همه معنای دین و همه معنای حیات از درون این کرامت انسانی بیرون می آید.
پ
پ

متن کامل گفت وگوی خبرنگار شفقنا با حجت الاسلام والمسلمین محمدتقی سبحانی رئیس بنیاد بین المللی امامت و مدیرعامل موسسه معارف اهل بیت (ع) :

همانگونه که امام حسین (ع) فرمودند، ایشان برای اصلاح امت و اقامه همان اصول بنیادین انسانی که پیامبر (ص) برای آن مبعوث شده بود، بپا خاستند. گویی امام حسین (ع) برای مرزبندی بین دو اسلام برخاسته است؛ اسلام با حفظ کرامت انسانی (علوی) و اسلام بدون کرامت انسانی (اسلام اموی و یزیدی). لطفا شاخصه های دو اسلامی که امام حسین (ع) برای  آن و در برابر آن بپا خاست را از منظر منزلت کرامت انسانی در این دو اسلام تبیین فرمایید. چه زمینه ها و عواملی سبب شد که اسلام پیامبر (ص)از انسان و انسانیت تهی شود و به سرانجام حاکمیت اموی و یزیدی مبتلا شود؟

عصر امام حسین (ع) و دوره شکل گیری واقعه کربلا دارای ویژگی های خاص و از این جهت یک استثناء در طول دوران تاریخ اسلام تا آن زمان است؛ دورانی که هم سیدالشهدا (ع) و هم کسانی که نظاره گر آن دوره تاریخی هستند، آن را با دوران جاهلیت قبل از اسلام مقایسه کرده اند. تحلیل ناظران دقیق در تاریخ اسلام نسبت به واقعه عاشورا این بود عصری که امام حسین (ع) بپا می خیزند و احقاق حقوق اسلامی و انسانی می کنند، دورانی است که جامعه اسلامی پس از حیات پیامبر اکرم (ص) به یک دوره قهقرا دست یافته است و مختصات این جامعه از مختصات جامعه مدنی پیامبر (ص) فاصله بسیار گرفته است. از این رو ما در تحلیل حرکت امام حسین (ع) و واقعه عاشورا باید توجه کنیم که شرایط بوجودآمده در آن دوره تاریخی دارای چه ویژگی بود و امام حسین (ع) چه هدفی را در حرکت بنیادین و نهضت اساسی خود دنبال می کردند.

همانطورکه می دانیم در اندیشه اسلامی و مکتب قرآن کریم، «انسان» نقطه اساسی تغییر و تحول و تاسیس است. یعنی انبیای الهی درست است که پیامی الهی می آورند اما مخاطب اصلی آنها، انسان ها و توده های انسانی و حقیقت انسانی است و اگر قرار بر تغییر و تحول  در انسان و حیات اجتماعی اوست، این تغییر باید در درون انسان و درونمایه های او صورت گیرد. لذاست که انبیای الهی حرکت خود را با خطاب به «ناس» و «مردم» آغاز می کنند و در مسیر تحول انسان، طرحی درمی اندازند تا انسان از نقطه های ظلمانی و تاریک به سمت نقطه نور حرکت کند. نکته دوم این است که از دیدگاه اسلامی، انسان دارای ظرفیت های درونی و بنیادهای حقیقی است که اگر آن بنیادهای حقیقی به حرکت درآید و شکوفا و نمایان شود، انسان می تواند در آن مسیر مستقیم و راه تکامل مطلوب حرکت کند. قرآن کریم از این به «فطرت» یاد می کند و فطرت را اساس موتور حرکتی انسان می داند. « فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا ۚ فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا»؛ این «ناس» بر محور فطرتی که در درون انسان گذاشته شده است، می تواند آن حرکت بلند و تکامل حقیقی را دنبال کند. بنابراین از دیدگاه قرآن کریم، تحول یا عقبگرد انسان مرهون چنین ویژگی در درون انسان است.

در بعثت پیامبر (ص)، اتفاقی که برای انسان و تاریخ انسانیت می افتد، این است که بشر منحط و منحرف دوباره به مدار اصلی خود که همان فطرت است باز گردانده می شود. ما در اینجاست که شاهد مواجهه یک خط باطل و شیطانی در مقابل بعثت پیامبر(ص) هستیم. کسانی که همچنان بر جاهلیت انسان تاکید کرده و حضیض او را به عنوان محور هستی و وجود تصور می کنند و در مقابل حرکت تحول زای پیامبر ایستادگی می کنند. به این ترتیب، در کنار پیامبر(ص) جبهه ای ایجاد می شود که روی عناصری تاکید می کند که نقطه های بازگشت از انسان و فطرت اصیل انسانی است. این جریان در آغاز بسیار کمرنگ است و در حاشیه قرار دارد و منفعل است، اما هرچه زمان پیش می رود، جریان و حزبی درون جبهه اسلام شکل می گیرد و در نقطه مقابل با حزب الله پیامبر یک تشکل مستقلی پیدا می کند. ظهور این تشکل در حزب اموی و پیش از او در خط خلافت، نمود عینی پیدا می کند. طبیعی است که این مسیر بعد از آن تحول بعثتی که از سوی پیامبر(ص) اتفاق افتاده دارای شیب بسیار آرام و توام با روپوش و احتیاط کامل پیش می رود. وقتی دوران به حکومت معاویه می رسد و در نقطه مقابل، امیرمومنان و فرزندانش(ع) به دلیل عدم نصرت به انزوا می روند، حاکمیت اموی می تواند آن چارچوب ها و بنیادهای حزب شیطانی را در جامعه محقق سازد. اتفاق جدیدی که در این دوره اموی می افتد این است که انحراف از فطرت انسانی و بنیادهای باطل در حال تبدیل شدن به ارزش و هنجارهای عینی است. به فرموده امام حسین (ع)، اسلام و سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در این زمان دارای روپوش جدیدی می شود. بر این اساس، حرکت امام حسین (ع) یک بعثت جدید و عاشورا رویداد تازه ای است که قرار است مسیر انحراف از مکتب انسانی اسلام دوباره بر مدار اصلی خود بیاید و پوستین وارونه جاهلی که بر تن اسلام و به نام اسلام پوشیده شده است، پاره گردد و چهره حقیقی مکتب پیامبر و قرآن کریم نمودار شود.

 عمده عواملی که سبب شد اسلام پیامبر (ص) از مسیر خود خارج شده و به سمت اسلام اموی حرکت کند کدامند؟

چند عامل اساسی در اینجا موثر بود: اول؛ «وجود بازمانده ها و رسوب فرهنگ و تفکر جاهلی» در آداب، رسوم و نگرش اطرافیان پیامبر (ص) و حلقه های متصل با ایشان بود. دوم؛ «مناسبات اجتماعی و سیاسی موجود در جامعه جاهلی» بود. درست است که پیامبر اکرم (ص) شبکه قدرت اجتماعی و سیاسی قریش مکه و قبیله گرایی مدینه را در هم شکست، اما آن شبکه های پنهان قدرتی که براساس قومیت، قدرت سیاسی و اشرافیت طبقه و ثروت شکل گرفته بود در طول حیات پیامبر (ص) همچنان در زیر پوست جامعه مدینه النبی بقای خود را حفظ کرد. وقتی به صحنه آن روز جامعه اسلامی نگاه می کنیم، می بینیم که جریان انصار یا مهاجران و کانون های قدرت مسلط در دوران جاهلی همچنان با رویکردها ، نگرش ها و ارزش های سیاسی اجتماعی قبل از اسلام حضور دارند و نمود آنها را در سقیفه می بینیم. ادبیات اصحاب سقیفه در تعیین جانشینی پیامبر دست کم دو ویژگی را بروز می دهد؛ «وجود رسوب و ریشه های فرهنگی و نگرشی» و «حضور باندهای قدرت قوم گرایی و اشرافی گری» که همچنان در حال کارزار پنهان برای گرفتن صحنه قدرت سیاسی اسلام هستند. عامل سومی که می توان افزود «عدم شکل گیری نظام اجتماعی جدید با بنیادهایی است که قرآن کریم معرفی کرده بود». این را ابن خلدون در مقدمه خود به خوبی باز می کند. او معتقد است که نظام ارتباطی در جامعه جاهلی بر بنیاد «عصبیت» استوار بود. پیامبر اکرم (ص) این «عصبیت» را تا حدود زیادی به لحاظ فرهنگی و اجتماعی برداشت اما جایگزینی محور جدید سیاسی اقتصادی برای هماهنگی اجتماعی هنوز در جامعه جوان اسلامی شکل نگرفته بود، و این کاری بود که در امتداد حیات پیامبر و در جانشینی حضرت قرار بود بدست امیرالمومنین (ع) و خاندان ایشان نهادینه گردد. این جامعه جوانی که هنوز عناصر و بنیادهای محوری آن به درستی شکل نگرفته بود در تندباد نظام جاهلیت ضد انسانی میدان را خالی کرد. این سه عامل از عواملی بود که بتدریج بنیاد جامعه جدید و خط ارتباطی مسلمین را از مسیر ارزش ها و اصول و بنیادهای قرآنی دور می کرد و آن محور انسان قرآنی که همه هدف بعثت رسالت و اساس حرکت پیامبر بر آن استوار بود در چنبره شبکه و مناسبات جاهلی انسانی عملا به حاشیه رفت و قدرت تحرک وتکاپو و تاسیس نهادهای قدرتمند اجتماعی را پیدا نکرد.

پاره ای گمان می کنند که بعد از رحلت پیامبر(ص) دستاوردهای ایشان به کلی از بین رفت. اینها روایت «ارتد الناس بعد النبی صل الله علیه و آله الا ثلاث» را حمل بر این معنا می کنند که پیامبر (ص) اساسا نتوانست به اهداف خود دست یابد. از سوی دیگر می دانیم که جریان خلافت بر این اعتقاد بود که  ما اسلام حقیقی هستیم و دستاورد پیامبر را ما حمل می کنیم. بنظر می رسد تحلیل درست ماجرا این است که پیامبر اکرم (ص) در پایه گذاری حرکت اجتماعی بر محور انسان الهی توفیقات بسیاری داشت و در تربیت انسان ها، وپی ریزی اخلاق انسانی و کرامت انسانی در صحابه، یک انقلاب و نهضت بزرگ انسانی اتفاق افتاد اما این مهره های انسانی و خیزش های درون جامعه اسلامی چون از شبکه منسجم بنیادین اجتماعی برخوردار نبود نتوانست تبدیل به یک قدرت سیاسی و مدنی دیگر شود. از این رو، بعد از رحلت پیامبر اکرم (ص) و بویژه در سراشیبی خلافت تا دوران معاویه هرچه زمان می گذرد، دستاوردهای پیامبر که مجموعه ای از دستاوردهای انسانی و فرهنگی است در درون نظام قدرت سیاسی و اقتصادی در حال استحاله است به گونه ای که انسان های تربیت شده در مکتب قرآن به تدریج به زاویه و انزوا می روند و پاره ای از آنها در شبکه قدرت جاهلی استحاله می شوند. کاری که سیدالشهدا علیه السلام در این دوره تاریخی می خواهند انجام دهند به هم ریختن این مناسبات قدرت در هدف اول و اگر امکان به هم ریختن آن وجود ندارد، دست کم افشاگری این مناسبات و نشان دادن خط بطلان آن برای کسانی است که بازگشت به فطرت را در تجربه اسلام محمدی تجربه کرده اند و می توانند با عقل فطری خود این صحنه درگیری میان کرامت و رذالت انسان را تشخیص دهند.

 در زمان امام حسین (ع) اوجی از خصایص و رذایل انسانی که یک انسان می تواند در حق هم نوع خود داشته باشد را شاهدیم؛ از طرفی برادری، تقوا، آزادگی، گذشت، بردباری، تحمل، کرامت، جوانمردی، عزتمندی، صداقت، اصالت توبه و محبت و از سویی دیگر حرام خواری، فسق، فجور، تهمت، دروغ، هوای نفس، قدرت طلبی نامشروع، خباثت، نفاق و بدعهدی؛ اما چه شد که این رذایل و خصایص انسانی در یک عده ای نهادینه شد و در مواجهه با یکدیگر درآمد؟

اساس فطرت انسانی بر پاکی، خوبی و نگرش متعالی است. البته در کنار آن، گرایش به بدی و شر نیز در ساخت نخستین انسان حضور دارد. آنچه در جامعه و درون انسان اتفاق می افتد و انسان ها را به خوب و بد تقسیم می کند، نتیجه اراده های فردی و اجتماعی است، چیزی که امروز ما از آن به «هویت» تعبیر می کنیم. هویت ها که در یک فرآیند، تحت عوامل مختلف و کشش ها، با کنش هایی که انسان یا جامعه انسانی شکل می دهد، صورت دومی از حیات انسانی را در درون انسان و در مناسبات اجتماعی بنا می گذارد. کسانی که براساس ارزش های الهی و در امتداد فطرت پاک الهی حرکت می کنند، یک هویت انسانی و متکامل را در خود شکل می دهند. در مقابل، کسانی هستند که بر بنیاد جهل و شیطنت، ساختاری را در بیرون و سازه ای را در درون انسان نهادینه می کنند. بنابراین اصل وجود این دو هویت الهی و شیطانی مرهون انتخاب های خطیر انسان در صحنه زندگی است و هردو مسیر، مسیر حاضر در برابر انسان است که حد و پایانی هم ندارد. آنچه در عاشورا می بینیم درواقع برملاکردن دو هویتی است که در طول دوران بعد از پیامبر (ص) و در یک فرایند بسیار پیچیده در حال شکل گیری بوده است. یعنی کسانی که با چهره اسلام و رعایت همه ظواهر بیرونی اسلامی اما از درون، در خود و مناسبات خود ارزش های هویتی شیطانی را به حدّ نهایت پرورش دادند و بنیادهایی در مناسبات اجتماعی و فردی خود سامان دادند که در نقطه مقابل مناسبات متعالی انسانی قرار می گیرد. از این سو، اما همان فطرت های بیدار و ریشه تغییر و تحولاتی که پیامبر ایجاد کرده، هنوز در بین گروهی از مردمان وجود دارد. اتفاقا عاشورا صحنه برونداد و ظهور این دو حرکتی است که در طول این ۵۰ – ۶۰ سال در دوران پیامبر(ص) و بعد از پیامبر(ص) اتفاق افتاده است. این دو رویکرد و دو هویت مرهون دو اراده بزرگی است که از زمان پیامبر(ص) به بعد شکل گرفته و ظهور و بروز آن در عصر امام حسین (ع) و عاشورا رخ نمایی میکند. نکته جالب در عاشورا این است که سیدالشهداء علیه السلام با طرح دقیقی که در مواجهه با گروه های مختلف ترسیم می کنند، هرکسی را در این ساحت رویارویی دو هویت در جایگاه خود می نشاند و این اعجاز مهم سیدالشهدا (ع) درواقعه عاشوراست. یک انسان مبارز و یک رهبر جهادی اگر صرفا به دنبال پیروزی و قدرت و ثروت است، نوع رفتارش در تجهیز یارانش و مواجهه با امکانات و سرمایه های اجتماعی متفاوت با امام حسین (ع) است. حضرت از آغاز حرکت، درست است که برای احقاق حق امامت حرکت می کنند اما از نقطه شروع، سرانجام خود را گواهی می دهند و می فرمایند: «این سرانجام به کسب قدرت نمی انجامد بلکه به یک رویارویی می انجامید که در آن قرار است این دو هویت انسانی همه ارزشها و خصات های خود را به نمایش بگذارند». در طول مسیر هم نقطه گذاری که سیدالشهدا (س) در مواجهه با افراد گوناگون از خاندان بنی هاشم تا گروه های مختلف اجتماعی انجام می دهند به گونه ای است که هرکسی براساس درون مایه واقعی انسانی خود در مقابل سیدالشهدا (ع) موضع گیری می کند. حضرت تقریبا هیچ کس را مجبور نمی کند و هیچ کس را از نظر روحی و روانی تحریک به همراهی نمی کند، زمینه آزادی انتخاب را فراهم می کند. حضرت روشنگری می کنند اما در تمام طول مسیر تلاش می کند که هر کس در جایگاه خودش در نسبت میان این دو خط هویتی قرار گیرد. نقطه تمرکز سیدالشهدا در اینجا، توجه دادن به همین اتفاقی است که در حیات حقیقی انسانی در طول دوران تاریخ اسلام بعد از پیامبر رخ داده و هرکسی قرار است در این نقشه هویت انسانی جایگاه خود را مشخص کند. در حقیقت، کربلا رویارویی دو بازنمایی از هویت انسانی است. بروز این دو دسته خصلت های انسانی و حیوانی در صحنه عاشورا،  با نقشه امام حسین علیه السلام و طراحی دقیق ایشان صورت می گیرد. تا پیش از واقعه کربلا هیچ یک از این هویت های پست و پنهان در معرض دید همگان قرار نداشت و شناسنامه این اشخاص و گروه ها برملا نشده بود. اگر عاشورا تحقق نمی یافت، این چهره نمایی در تاریخ اسلام هرگز رخ نمی داد.

از دیدگاه شما تمسک به دیدگاه امام حسین (ع) مبنی بر اهتمام حداکثری به  کرامت انسانی و حیات شرافتمندانه و پرهیز از ذلت پذیری، چه جایگاهی در ارزیابی و پذیرش مکاتب مختلف سیاسی و دینی و فهم  فلسفه حیات انسانی دارد؟

واژه انسان و معنای انسانیت در ادبیات سیدالشهدا (ع) را باید در پس زمینه نظام معنایی قرآن فهمید. چون در دوران معاصر بارها از این واژه، بدفهمی و حتی سوء استفاده شده است. کسانی خواستند این مفهوم عاشورایی را در دستگاه های فلسفه مدرن ببرند و از آن انسان اومانیستی را فهم کنند یا مفهوم انسان و آزادگی انسان از دیدگاه سیدالشهدا(ع) را به یک مسئله اخلاقی فردی فرو بکاهند. ما باید ببینیم امام حسین (ع) با کدام ادبیات و از کدام حقیقت انسانی سخن می گوید؟ از دیدگاه سیدالشهدا(ع) همه هدف خلقت و راه سعادت به انسان بازمی گردد. اگر این انسان با ظرفیت های درونی و جایگاه حقیقی اش در جهان هستی بیدار شود و در مسیر بیفتد، هم در تشخیص حقیقت و هم در راهروی به سوی آرمان ها و ارزش های عالی رشد و تکامل حقیقی شکل می گیرد. پس سیدالشهدا(ع) در اینجا از انسان چیزی را اراده می کند که همه معنای دین و همه معنای حیات از درون این کرامت انسانی بیرون می آید. وقتی حضرت از «ذلت» و «آزادگی» سخن می گوید؛ باید توجه داشته باشیم که این آزادگی، صرفا آزادی سیاسی نیست، این آزادی، رهایی از همه غل و زنجیرهایی است که درون انسان را می گیرد و همه ظرفیت های پایان ناپذیر فطرت را در بند می کشد. سیدالشهدا(ع) در واقعه عاشورا و در همه مسیر به دنبال آن است که نشان دهد انسان بعد از دوران پیامبر(ص) دچار چه غل و زنجیرهایی شده و خط خلافت چگونه موانع بزرگ بر سر راه تکامل انسانی گذاشته بود. به تعبیر دیگر، عاشورا دارد انسان را در معنای قرآنی خود یکبار دیگر احیا می کند. سطح و عمق و گستره انسان و انسانیت در مکتب عاشورا را با نگاه هایی که مکاتب مختلف نسبت به انسان دارند باید مقایسه کنیم. یعنی انسان عاشورایی آنقدر بزرگ است که سیدالشهدا(ع) می تواند همه اهداف و آرمان خود را در حقیقت انسان خلاصه کند. آزادی انسان آنقدر عظمت دارد که سیدالشهدا(ع) تمام دعوت و همه سرمایه هایی که به میدان آورده را در عنصر «انسان آزاده» منحصر می کند. درواقع عاشورا جلوه گاه حقیقت و مفهوم انسان در مکتب قرآن است و سیدالشهدا(ع) حرکت و نهضت خود را برای احیای همین حقیقت و رویکرد انسانی به حیات سرمایه گذاری می کند و آن را به عنوان مانیفست اصلی حرکت عاشورایی خود اعلام می کند.

 عدول از این حقیقت انسانی چه پیامدهایی برای جوامع بشری و حاکمیت های سیاسی می تواند داشته باشد؟

بنابر فلسفه حیات و تاریخ در دیدگاه قرآن، اراده انسانی، سرنوشت و هویت انسان را نقش می زند. اهمیت این هویت ها و انتخاب ها در این است که جهان، تاریخ و مناسبات انسانی اتفاقا در گرو همین اراده های انسان در صحنه های خاص و خطیر است؛ پس چیزی که هویت انسان را شکل می دهد و وضعیت کرامت انسانی را رقم می زند، همانی است که سرنوشت حقیقی فرد را در بعد فردی، اجتماعی و تاریخی رقم می زند. به تعبیر دیگر، همه سرنوشت انسان و سرمایه های وجودی که خداوند در این سطح از زمین و زمان برای انسان تدارک دیده است، قرار است با همین اراده ها شکل بگیرد. پس هرگونه حرکت چه در مسیر «رشد» و چه در مسیر«غیّ» تعیین کننده اصلی برای رسیدن به آن غایت انسانی و تاریخی است. با این نگاه، از شکل گیری یک گروه یا جامعه تا تشکیل حاکمیت های سیاسی و قدرت های بزرگ جهانی تا اندازه بسیار، مرهون همین هویت های انسانی و در حقیقت، سازنده اصلی روابط اجتماعی سیاسی است. درست است که نظام های سیاسی و اقتصادی خود در تحول حقیقت انسان نقش های جدی دارند ولی به روشنی می توان نشان داد که تشکیل قومیت ها و پایداری آنها خود در گرو مطالبات انسانی و تعریفی است که انسان ها از خود جایگاه خود دارند.

 اساسا چگونه یک حاکمیت و جامعه به سمتی می رود که حامل یک سری ارزش ها و ضدارزش ها می شود؟ چه مولفه ها و عناصری بدان ها مشروعیت می دهد و مروج آن می شوند؟

اولین نقطه ای که در اینجا تاثیرگذار است، بدون تردید، ارزش های اخلاقی است یعنی ارزش های مثبت و منفی تعیین کننده اصلی هویت انسان در حرکت خودش است. اما آنچه در امتداد ارزش های اخلاقی پیدا می شود، ارزش های فرهنگی است، یعنی ارزش های اخلاقی معمولا در بستر ارزش های فرهنگی خود را نشان می دهد. آداب، قواعد، مناسبات هنجارینی که انسان در حوزه اجتماعی و در مناسبات میان فردی خود مبنا قرار می دهد و حرکت خود را بر آن اساس تنظیم می کند، عامل موثر در شکل گیری هویت است. در مرحله بعد، با ارزش های اقتصادی مواجه هستیم. به هرحال انسان علاوه بر موجود اخلاقی، یک موجود اقتصادی و سیاسی هم هست؛ انسان بدون قدرت نمی تواند امتداد و استمرار هویت خود را تامین کند. البته نیک پیداست که ارزش های سیاسی و اقتصادی که در لایه سوم قرار می گیرد، گاهی بر ارزش های فرهنگی و اخلاقی هم مسلط می شود یعنی انسان در مسیر حرکت خود برای اینکه بتواند در مناسبات اقتصادی خاصی قرار گیرد و در یک نوع همزیستی و هماوایی اقتصادی و سیاسی زندگی کند، گاهی مجبور است پاره ای از ارزش های فرهنگی خود را هم کنار بگذارد. پس آنچه که در رسیدن به اهداف در تاریخ اسلام و واگرایی بین جریان خلافت و امامت قابل مشاهده است، ترکیبی از سه لایه «اختیار و ارزش های اخلاقی»، «حاکمیت ارزش های فرهنگی» و «مناسبات مسلط سیاسی و اقتصادی» است.

ما در واقعه عاشورا شاهد حضور دو گروه هستیم که هر دو یک دین، نژاد و ملیت دارند، اما چنان یکی با دیگری برخورد می کند که گویی همه اینها در دایره امکان نیست. به باور شما کدام یک از مولفه های اخلاقی و ضد اخلاقی در مواجهه خیر و شر در عاشورا پررنگ تر و تاثیرگذار تر است؟

وقتی گفته می شود دو گروه در یک فرهنگ، نژاد و ملیت مشترک هستند، و حتی به لحاظ خاندانی و خونی می توانند نقاط مشترک داشته باشند، در واقع داریم به ظاهر انسان و انسانیت نگاه می کنیم. گاهی اوقات براساس همین مولفه های ظاهری شروع به تحلیل انسان و جوامع انسانی می کنیم؛ در این نگاه انسان همین مناسبات خاص اجتماعی و فرهنگی است و همین هاست که هویت حقیقی انسان را شکل می دهد. حداکثر این است که اینها از نظر منافع و طبقه اجتماعی و گرایش های فرهنگی متفاوت هستند. نگاه دیگر این است که تمام این مناسبات بخشی از هویت انسان هستند و انسان دارای یک بنیاد پنهان دیگری هم است که می تواند تمام این مناسبات ظاهری را به کناری بگذارد و از زاویه دیگری وارد محیط حیات انسانی بشود که همه اینها را نادیده بیانگارد و صف بندی خود را بر اساس ارزشهایی رقم بزند که همه مناسبات اجتماعی و خاندانی را به کناری نهد. عاشورا نشان داد که لزوما اشتراکات یا خصائص ظاهری انسانی تعیین کننده در میدان عملی تصمیم گیری حیات نیست. در صحنه عاشورا دونفر را می بینید که هردو به لحاظ قومی، قبیله ای، طبقه اقتصادی و حتی منافع سیاسی مشترکند و در یک جریان هستند اما وقتی سیدالشهدا (ع) این انقلاب درونی را در این جمعیت ایجاد می کند، این دو نفر که به ظاهر در تمام ویژگی ها یکی هستند، آنچنان از هم فاصله می گیرند و مقابل یکدیگر قرار می گیرند که آن اشتراکات ظاهری را فراموش می کنند. مثال بارز آن اشتراکاتی است که درظاهر حرّبن یزید و زهیر بن قین با لشکر شام دارد. از این رو، وقتی در تحلیل های عمیق تر نسبت به مناسبات سیاسی و اجتماعی وارد می شویم باید آن بعد پنهان حقیقت انسان و ابعاد هویت انسانی را به حساب آوریم. در این رویکرد، انسان می تواند نقش های اساسی را در روابط و مواجهه های انسانی شکل دهد وهمه معادلات و تفسیرهای عادی بشر را بر هم بزند؛ صحنه عاشورا نمودار چنین وضعیتی است. بنابراین آنچه کنشگری حقیقی انسان را شکل می دهد، همان بعد پنهان و مختصات وجودی و حیاتی انسانیت انسان است. بنابر این در صحنه حقیقی حیات و در رویارویی های سهمگین ، در نقطه آغاز این ارزش های نهادینه شده در وجود انسانی است که تعیین کننده است و انسان از طریق همین خصلت های جای گرفته در شخصیتش تصمیم می گیرد. ولی در نهایت باید گفت که انسان از فطرتی برخوردار است که با احیای آن از طریق بعثت های الهی، جوهره حقیقی خود را می تواند آشکار سازد. عاشورا بعثتی است که  نه تنها به خودنمایی هویت های تاریخ اسلام انجامید بلکه نمونه هایی از جوهره های اصیل و ناب انسانی را به نمایش گذاشت.

انتشار در خبرگزاری:

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.